دیگر از مجنون ولیلا خسته ام
از همه اشعار نیما خسته ام
قصه ها میبافتی از جنس شعر
شاعری- شب-غم- خدایا خسته ام
این نگاهم رهن چشمان تو شد
دیگر از چشمان گیرا خسته ام
در کلیسای دلت گفتم به تو
از مسیحی جز مسیحا خسته ام
ساده در سر دفتر خوانای دل
مشق کردم بی تو تنها خسته ام.
از کسانی که قبلن این کار رو خونده بودن در وبلاگ قبلی معذرت میخام .

+ نوشته شده توسط زهرارفیعی در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت
12:58 |
