تبليغاتX
پـساغــــــــــــــــــزل4

تمام قصه ی پاییز خیس باران بود

درست نیمه ی غمگین ماه آبان بود

که جا گذاشت خود را وخنده هم پر زد

به سمت دفتر شعرش یهو کسی در زد

تو متهم شده ای زن... به جرم نا معلوم

بدون هیچ دلیلی به عاشقی محکوم

وزن درون خودش جیغ زد که کو مدرک؟!

به اتهام نفس گیر عاشقی...چشمک

خودش به مرگ خودش هی قسم که من اصلن

نبود عاشق چیزی نه هیچ کس حتمن...

برای یک نفر از دور دست می آمد

صدا صدای دلی که شکست می آمد

قرار بودکه در انتظار هم باشیم

که شاعرانه بمانیم هم قلم باشیم

تمام فاصله ها را کنارهم چیدیم

وروی فاصله ها بی اجازه رقصیدیم

خدا کند بشودمال یکدگر باشیم

خدا کند بشود من تو یک نفر باشیم

همیشه تا ابدالدهرعاشقت هستم

نگو به مردم این شهر عاشقت هستم

وماجرای دروغی که توی قصه نبود

شبیه قهوه ی تلخی که سر کشیدم بود

تو پشت پا زده بودی به شعر شایدهم...

غروب شد غزلم نیمه کاره ...خوابم هم... .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرارفیعی در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 17:55 |


Powered By
BLOGFA.COM