تبليغاتX
پـساغــــــــــــــــــزل4

به نام خدا

سلام

می خواستم با دوتا شعر به روز کنم اما دیروز که سایت سمانه نائینی را خواندم که در اعتراض به حضور در بیت رهبری وشعر خوانی بود وکامنتهایی تهمتهایی ناروایی با نامهایی مثل میر حسینیِ،ناشناس...یا هر کوفت وزهرمار دیگه ای

دیروز که خیلی چیزها شنیدم وبغض همه ی روزهایی که پیش از این دیده وخوانده بودنم وادارم کرد به مریم گله کنم که چرا؟

اینهمه سکوت چرا

واو برایم نوشت ومن تصمیم گرفتم نامه اش را در همین پست بگذارم شاید تو هم بخوانی ومثل من.....

با هم بخوانیم

 

 

هوالعلی

 

به زهرا رفیعی وهمه ی دوستان خوبم که بیداری وجدان را در فریادی مشترک درد میکشند

 

سلام دوست خوبم

چرا میرنجی؟

مینویسمت الان شاید فردایی که میتواند روز بعد از شب قدر/23ماه رمضان/باشد دیگر به نوشتن نباشم این روزها پرم

 

 اجازه بده روی صحبتم را برگردانم به:

 

سلام دوستی که نا خواسته به من لطف داری با تهمتهایت با بدگوئیهایت وبا کارشکنیها وهرچه که فکر میکنی به من ضربه بزند

تعجب نکن دلم را بریت خواهم نوشت

من کلن مبهمم ربط سطرهایم را به ذهنت بسپار شاید خواندنی شدم

 به بعضی بیتهای غریب ،/عجیب معتقدم

بیتهایی مثل:

پیش خدا هر که مقرب تر است

بیشترش جام بلا میدهند

*

اگر با من نبودش هیچ میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

*

هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

گندم از گندم بروید جو ز جو

 

...

وسطرهای ازجنس:

 

مردی از کنار درختان خیس میگذرد

 

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

 

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

*

در ساکت ِ بزرگ به من دوختند چشم.
برخاستم ز جاي، نهادم به راه پاي، و در راه ِ دوردست
سرودم شماره زد
با ضربه‌های پُرتپش‌اش
                              گام‌های‌مان را.

بر جاي ليک، خاطره‌ام گنگ
خاموش ايستاد
دنبال ِ ما نگريست.
و چندان که سايه‌مان و سرود ِ من
در راه ِ پُرغبار نهان شد،
در خلوت ِ عبوس ِ شبان‌گاه
بر مانده‌گي و بي‌کسیِ خويشتن گريست

 

*

سبز! باشیم چه در باجه ی بانک چه در...

رشته ی مرطوب خواب ما به هدر رفت

*

که ره تاريک و لغزان است

 

....

 

وتمام سطرهایی که فراموشم کرده اند این لحظه!

 

این روزها آنقدر گریه کردم که بالش تمام روْیاهایم خیس است

 

 

گاهی دلم میگیرد

گاهی میخواهم فریاد بزنم

گاهی چشمهایم قصد حیس شدن دارد

گاهی حس میکنم قلبم زیر آفتاب ورم کرده است

گاهی..

گاهی که میبینم طناب دار بافته شده ام را در ذهنهایی که دوستشان دارم

گاهی که بدگوئیهایم را گوشهای دیوار ِ اجتماعهای سوگوار پریده رنگ صدا میشوند

گاهی که عزیزانم تهمتهای محصور درحقیقت ِ نبودن به بودنم را تائید میکنند

گاهی که آدمها فراموش میکنند در نگاه کسی که پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

گاهی که فراموشی عشق را میبینم در نگاهی که"برنارد روزن پیر" را با همدردیش با دلم  از یاد برده که

جستجوی حقیقت بی فایده است

وقتی حقیقت را یافتید ممکن نیست به کسی بگوئید ودشمن شما نشود

گاهی...

اما نه

 

اگر فریادم به صدا بنشیند

اگر دستهایم به آسمان اجابت برسد

اگر سبز شوم

سبز

سبز

سبز

نه

بگدار با دردهایم ادامه دهم بگذار زخم باشم واستخوان رنجه اش به مویه های عاشقانه ام در محضر او ادامه ام دهد

میترسم از روزی که ننویسی مرا به تهمت بدگویی یا هرچه که آزارم میدهد ومن بهانه ای برای راز ونیازهای عاشقانه ام نداشته باشم

میترسم ننویسی مرا به تهمت بدگویی یا هر چه که آزارم میدهد ودستان بی پناهیش را به امنیت ناب مطلق متوسل نشوم

میترسم ننویسی مرا به تهمت بدگویی یا هرچه که آزارم میدهد وچشمانم دوری از عشقی را که حرفهایی تو از من گرفتش باران نیازش به بینیازترین بخشکد

نه بنویس دوست من

بنویس ونترس

از روز مهمانی خورشید

نترس از فردایی که بپرسمت چرا؟

نترس از داوری که شاهد ما خواهد بود

نترس از .....

نترس

یا علی

 

 

نظر خواهی من غیر فعال است

فکر کنم جواب نامه را برای خودش بنویسی بهتر است

 

http://haghighat2058.persianblog.ir/

 

+ نوشته شده توسط زهرارفیعی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 14:33 |


Powered By
BLOGFA.COM